لحظه ها
گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه میکنم
گاه یک نغمه آن قدر دست نیافتنی است که با آن زندگی میکنم
گاه یک نگاه آن چنان سنگین است که چشمانم رهایش نمیکنند
گاه یک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم


به آب افتاده قدر ساحل بداند بیا تا ساحلی در بی کران دریا باشیم
گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه میکنم
گاه یک نغمه آن قدر دست نیافتنی است که با آن زندگی میکنم
گاه یک نگاه آن چنان سنگین است که چشمانم رهایش نمیکنند
گاه یک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم


مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت ديدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من مي گفت تنهايي غريب است
ببين با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستي ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبي به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهميد
اگر چه تا ته دنيا صدا کرد ...


دلم مي پاشد از هم بس که زيبا مي شوي گاهي
حضور گاهگاهت بازي خورشيد با ابر است
که پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شوي گاهي
به ما تا مي رسي کج مي کني يکباره راهت را
ز ناچاريست گر هم صحبت ما مي شوي گاهي
دلت پاک است اما با تمام سادگيهايت
به قصد عاشق آزاري معما مي شوي گاهي
تو را از سرخي سيب غزلهايم گريزي نيست
تو هم مانند حوا زود اغوا مي شوي گاهي



هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد


پندهاي عقل دورانديش را
من پذيرفتم که عشق افسانه است
اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت کنم
با فراموشي هم آغوشت کنم
گر چه تو تنها تر از من مي روي
آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخوردهاي سرد را

باغ با دلهره در حال شکوفا شدن است رود با همهمه آماده دریا شدن است
ابرها لکه دامان زمین را شستند خاک در تاب و تب گرم مطلا شدن است
سر زد از پیرهن پاره شب یوسف ماه دوست گم شده در معرض پیدا شدن است
بگسل ای سلسله،ای سلسله ممتد شب نوبتی باشد اگر نوبت فردا شدن است
ای گشاینده ترین دست،کلید تو کجاست قفل این پنجره ها منتظر وا شدن است
گوش کن،ای شب کر،صحبت صبح و سحر است ![]()
آفتاب آمده کی فرست حاشا شدن است ![]()


پي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آمد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

باشد سکوت کن گل گندم سکوت کن از ترس قصه سازی مردم سکوت کن
باشد غرور من که برای تو عزیز نیست بی هیچ زحمتی به تبسم سکوت کن
فراموش کرده ای نکند آن گذشته را کوی بهشت آن در هشتم سکوت کن
اینجا میان این مه سردی که حاکم است ساعات و لحظه ها گم و من گم سکوت کن
حوا سقوط کرد و زمین نعره ای کشید اما تو باز هم گل گندم سکوت کن
